مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

2

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

وقتى نزد آموزگار رفتم و شروع بدرس خواندن كردم با هر دو دست مىنوشتم و پس از اينكه بسن رشد رسيدم با دو دست مىتوانستم شمشير بزنم و تير بيندازم و امروز هم كه هفتاد سال از عمر من ميگذرد چپ و راست برايم فرق ندارد . وقتى مرا براى فراگرفتن سواد نزد آموزگار فرستادند بقدرى خردسال بودم كه نمىتوانستم روى لوح چوبى خود موم بمالم در شهر ما ، و همچنين ساير شهرهاى ماوراء النهر رسم اين بود كه يك گلوله از موم و يك لوح چوبى به شاگرد مىدادند و به او مىآموختند چگونه موم را ذوب كند و به شكل يك ورقه نازك روى لوح چوبى قرار بدهد و آنگاه با قلم ، روى موم بنويسد فايده لوح مومى اين بود كه در مصرف كاغذ صرفه‌جوئى مىشد و شاگرد مىتوانست بعد از هر مشق ، موم را از روى لوح چوبى بردارد و دوباره ذوب كند و روى لوح قرار بدهد و بنويسد و چون من نمىتوانستم اين كار را بكنم مادرم لوح را درست مىكرد . اولين آموزگار من مردى بود باسم ( ملا على بيك ) و مكتب‌خانه‌اى داشت واقع در مسجد محله ما مكتب‌خانه او ، هر روز ، هنگام ظهر تعطيل مىشد چود در آن موقع مومنين به مسجد مىآمدند تا در نماز جماعت شركت نمايند و ما كه طفل بوديم چون نمىتوانستيم بىصدا باشيم حواس مومنين را پرت مىكرديم . من چون خيلى كوچك بودم بعد از تعطيل مكتب‌خانه نميتوانستم به خانه بروم مادرم ، و بعضى از اوقات يكى ديگر از سكنه‌خانه ميآمدند و مرا به منزل ميبردند . آنگاه مرا بيكى از شاگردهاى بزرگ مكتب‌خانه كه خانه‌اش نزديك خانه ما بود سپردند و هنگام ظهر كه مكتب تعطيل مىشد آن پسر دست مرا مىگرفت و از كوچه و بازار كه در آن موقع پيوسته پر از الاغ و اسب و استر و شتر بود عبور مىداد و به خانه مىرسانيد و من بعد از اين‌كه بزرك شدم و به سلطنت رسيدم به آن پسر منصب دادم و اينك هم زنده است . ( ملا على بيك ) آموزگار من پير بود و دندان نداشت و به همين جهت نمىتوانست حروف الفبا و كلمات را بدرستى تلفظ كند . در نتيجه من و شاگردانى كه در مكتب‌خانه او درس ميخوانديم بعضى از حروف و كلمات را غلط فراگرفتيم . ( ملا على بيك ) عقيده داشت كه بهترين وسيله براى باسواد كردن شاگردان چوب است و حروف الفباء و آنگاه كلمات را با چوب در ذهن شاگردان جاميداد و در دوره‌اى كه من به مكتب خانه‌اش ميرفتم يگانه شاگردى كه چوب نخورد من بودم چون هرچه مىگفت فرامىگرفتم و بدون اشكال حروف و آنگاه كلمات را مىنوشتم و تعجب ميكردم چرا اطفال ديگر نمىتوانند مثل من با سهولت حروف و كلمات را بياموزند و بنويسند ، ( ملا على بيك ) روزى به پدرم گفت قدر اين پسر را بدان چون علاوه بر اينكه هوش و حافظه دارد با دو دست مىنويسد و كسى كه با دو دست بنويسد . در شرق و غرب دنيا ؛ فرمانفرما خواهد شد . مشق نوشتن براى شاگردان مكتب‌خانه يك تكليف شاق بود و نمىنوشتند مگر از روى اجبار ولى من از نوشتن مشق لذت ميبردم و موقعى كه مكتب‌خانه تعطيل مىشد و به خانه مراجعت مىكردم ، نيز مشق مينوشتم . در هفت سالگى من مكتب خانه ملا على بيك را ترك كردم و بمكتب‌خانه‌اى ديگر رفتم كه آموزگار آن مردى بود باسم ( شيخ شمس الدين ) شيخ شمس الدين در مكتب‌خانه خود بشاگردها قرآن مىآموخت و بعضى از اشعار را با آنها ياد ميداد و عادت داشت كه تعليم قرآن را از سورهء شمس شروع ميكرد كه سوره نود و يكم قرآن است زيرا اسم خود او ( شمس ) بود . سوره ( شمس ) در قرآن داراى پانزده آيه است و آيه اول آن ( وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها ) و آيه آخر سوره ( وَ لا يَخافُ عُقْباها ) مىباشد و من پانزده آيه آن سوره را روز اول كه شيخ شمس الدين به من درس داد حفظ كردم . شيخ پدرم را به مكتب‌خانه احضار كرد و گفت من در مدت عمر خود شاگردى با استعدادتر